قوانینFTC
طبق قوانینFTC (کمسیون تجارت امریکا) شرکت هایی که در زمینه نتورک مارکتینگ فعالیت میکنند باید کالا و خدمات خود را با رعایت شرایت زیر به فروش برسانند :
برای خواندن این مطالب لطفا" به لینک زیر مراجعه کنید
طبق قوانینFTC (کمسیون تجارت امریکا) شرکت هایی که در زمینه نتورک مارکتینگ فعالیت میکنند باید کالا و خدمات خود را با رعایت شرایت زیر به فروش برسانند :
برای خواندن این مطالب لطفا" به لینک زیر مراجعه کنید
آيا تاكنون فكر كردهايد شخصيتهاي نامآور دنيا كه همه آنها را ميشناسند و اغلب از ثروتمندترينهاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟
(راد استوارت:)
خواننده سرشناس انگليسي در هايگيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامهفروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاههاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار ميكرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر ميكرد و آواز ميخواند و پول جمع ميكرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد
(مايكل دل:)
موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد ميگرفت. او از اين تجربهاش به نيكي ياد ميكند و ميگويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران ميرفتم ميتوانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار ميكرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد ميشد اهميت ميداد
.شون (ديدي) كومبز:
هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه پخشكن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نميكرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود
(پول پوت:)
كامبوجي قبل از اينكه يك خيانتكار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل ميكرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس ميكرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پولپوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سالها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت.
(اوپرا وينفري:)
مجري سرشناس آمريكايي در (ميسيسيپي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي ميكرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او ميتوانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيهكنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.
(تري هچر:)
هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خالهاش مورد آزار قرار گرفت و به همينخاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگتر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويقكننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول ميگرفت.
(آدولف هيتلر:)
در كودكي به مدرسه كليسا ميرفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شبها را در پانسيون ميگذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) ميكرد و كارت پستال ميكشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نميشد شايد او يك نقاش شكستخورده ميشد.
ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت ميبرد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.
(سيلوستر استالونه:)
هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسيهايش ميگفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.
(دن براون) نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبانهاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود.
(جنيفر لوپز:)
مدتها قبل از آنكه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس سادهاي بر تن ميكرد و به دادگستري ميرفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود.
(بنيتو موسوليني:)
ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار ميكرد و داستان دنبالهدار مينوشت. يكي از داستانهاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقهاش را بيان ميكرد.
(فيدل كاسترو:)
شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيمهاي مهم ليگ آمريكا بازي ميكرد ولي اين گفته اشتباهاست. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار ميكرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاههاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اينجاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد.
(بيل گيتس:)
در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.
(ويليام واتكينز:)
رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار ميكرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج ميشدند باشد.
.
(بيل موري:)
كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي ميايستاد و شاه بلوط ميفروخت. او مدتي نيز پيتزافروشي كرده است.
(راش ليمبو:)
مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس ميزد.
(رابين ويليامز:)
هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا ميكرد.
(تامي هيل فايگو:)
از طراحان بنام و معروف لباس كه لباسهاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده ميشود، زماني كه هيچ فروشندهاي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازهاش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را ميفروخت.
(جري سينفلد:)
كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ ميفروخت.
(دمي مور:)
كه سالهاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار ميكرد
.
(جنيفر انيستون:)
پيشخدمت رستوران بود
(براد پيت)
شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل ميكرد.
(گارت بروكس:)
چند ماه قبل از اينكه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمهفروشي بود.
(جك نيكلسون:)
بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار ميكرد.
(استفان كينگ:)
نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانشآموزان را تميز ميكرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد.
(هريسون فورد:)
نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي ميآورد
سلام دوستان و یاران گرامی
شنیدید که میگن جوجه را آخر پائیز میشمرن؟
میدونید تا آخر پایئز ما چند روز باقی مونده ؟؟؟
فقط هفت روز ........... فقط هفت روز ...........!!!!!!!!!!!
پس تلاش کنید تا زمان شمردن با لذت بشمرید.
*** پیروز باشید ***


۱ـ علاقه داشتن به کاری که انجام می دهیم فراوانی و ثروت را به همراه می آورد.
۲ـ از نفرت دوری کنید تا روح و جانتان ارتقا یابد.
۳ـ فقط یک روز به جای زندگی بر اساس قانون , واقعا اخلاقی عمل کنید.
۴ـ بگذارید چنین باوری در شما بوجود آید که شما دارای روح الهی هستید.
۵ـ اگر بر اصول و قوانین حاکم بر کیهان شک کنید نیروهای طبیعی از شما حمایت نمی کنند.
۶ـ رمز توانگری و ثروت را درون خودتان بیابید, در خارج از وجودتان آن را نخواهید
یافت.
۷ـ جریان زندگی را دنبال کنید و بگذارید نیروی کیهانی به حل مشکلات بپردازد.
۸ـ یک طرز فکر جدید می تواند یک موقعیت سخت را به لذت و شادی تبدییل کند.
۹ـ سخاوت در زیاد بخشیدن نیست ,بلکه در به موقع بخشیدن است.
۱۰ـ هر انسان ,حلقه ای است طلایی در زنجیر خیر و صلاح هم.
* خیلی اوقات برای خلاقیت احتیاج به فکر نداریم بلکه احتیاج داریم فکر نکنیم*
خوشبختي،ثروتمندي،عشق،دانايي،صبر،غم،ترس و... هرکدام به روش خود مي زيستند.تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنيد،زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها،آن ها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد که همه با سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترک کردند.در اين ميان "عشق" هم سوار بر قايقش بود،اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و "وحشت" را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار قايقش شود."عشق" سريعاً برگشت و قايقش را به همه حيوانات و "وحشت" زنداني شده توسط آنها سپرد.آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي "عشق" نماند.قايق رفت و "عشق" تنها در جزيره ماند.
جزيره لحظه به لحظه بيشتر به زير آب مي رفت و "عشق" تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد،زيرا "ترس" جزيره را ترک کرده بود،اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساس ها کمک خواست.اول کسي جوابش را نداد.در همان نزديکي ها قايق "ثروتمندي" را ديد و گفت:"ثروتمند عزيز! به من کمک کن."
"ثروتمند" گفت:"متاسفم!قايق من پر از پول و شمش طلاست و جاي خالي ندارد."
"عشق" رو به سوي قايق " غرور" کرد و گفت:"من را نجات مي دهي؟"
"غرور" پاسخ داد:"هرگز!تو خيسي و مرا خيس مي کني."
"عشق" رو به سوي "غم" کرد و گفت:" اي غم عزيز! مرا نجات بده."
اما "غم" گفت:" متاسفم عشق عزيز! من آنقدر غمگينم که يکي بايد بيايد و خودم را نجات دهد."
در اين بين "خوشگذراني" و "بيکاري" از کنار "عشق" گذشتند،ولي "عشق" هرگز از آنها کمک نخواست.
از دور "شهوت" را ديد و به او گفت:"شهوت عزيز من را نجات ميدهي؟"
"شهوت" پاسخ داد:"هرگز...برو به درک...سال ها منتظر اين لحظه بودم که بميري.حالا بيايم و نجاتت دهم!؟"
"عشق" که نمي توانست "نا اميد" باشد رو به سوي خدا کرد و گفت:"خدايا!من را نجات بده."
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد:" نگران نباش!من دارم به کمکت مي آيم." "عشق" آنقدر آب خورده بود که ديگر نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق "دانايي" يافت.آفتاب در حال طلوع بود و دريا آرامتر از هميشه.جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد،زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگر به پايان رسيده بود.
عشق برخاست و به "دانايي" سلام کرد و از او تشکر نمود."دانايي" پاسخ سلامش را داد و گفت:"من "شجاعت" نداشتم که به سمت تو بيايم،"شجاعت" هم که قايقش دور از من بود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.پس مي بيني که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم!يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم.تو حکم فرمانده بقيه احساس ها را داري."
"عشق" با تعجب گفت:"پس آن صداي که بود که به من گفت براي نجات من مي آيد؟"
"دانايي" گفت:"آن زمان بود."
"عشق" با تعجب گفت:"زمان؟"
"دانايي" لبخندي زد و پاسخ داد:"بله،"زمان"...چون اين فقط "زمان"
است که لياقتش را دارد تا بفهمد که "عشق" چقدر بزرگ است."