تسلیت

      

         

                ««انالله و انا الیه راجعون»»



             "پرواز بي فرود به همه چيز مي ماند جز اوج گرفتن".

     آقاي محمد حسینی عزيز! بهتون تسليت مي گوئيم و از صميم قلب برايتان

                        آرزوي صبر مي كنیم. ما را هم در غم خود شریک بدانید.

      با هر چه غم و اندوه، عطر ياس و زندگي تقديم بازماندگان و شما باد. يا حق

آتش

تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره‌ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه‌اش ‌در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد فرياد زد : خدا يا چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد . كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد : شما از كجا فهميديد من در اين جا تنها هستم ؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علائمي كه با دود مي دادي شديم وقتي اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است . ولي نبايد دل مان را ببازيم چون حتي درميان درد و رنج دست خدا در كار زندگي مان است.

 

 پس به ياد داشته باش

 دفعه ديگر اگر كلبه‌ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند .

 

باور همچون گلي مصنوعي است كه از دور گل مي‌نمايد .

 

اعتماد گل سرخ واقعي است . ريشه دارد :

 

ريشه‌هايي در ژرفاي قلبت و در عمق وجودت .

روزانه (2)

 

            همه افراد میتوانند به اهدافشان برسند،

 میتوانند به بالاترین رؤیاهای خود جامه عمل بپوشانند،

         و به هر مقامی که در زندگی آرزو دارند برسند

فقط به شرط آنکه بدانند در زندگی به دنبال چه هستند.

----------------------------------------------------------

         هیچ انسانی نمیتواند به کسی کمک کند،

               مگر آنکه اول به خودش کمک کند .

                                                            (رالف والدو امرسون)

آبی ترین گل

 

امروز به عابری برخورد کردم .با خضوع زیاد به او گفتم : (( ببخشید ))

عابر با ادب تمام گفت : (( شما ببخشید ٬ ندیدمتان ))

من و این غریبه با کمال ادب و احترام از هم خدا حافظی کردیم

 و هر یک به راه خود رفتیم .بعد از ظهر همان روز در منزل ٬

مشغول پختن شام بودم ٬ پسرم پشت سرم ایستاده بود ٬

تا برگشتم به او برخورد کردم ( مثل صبح با آن آقا ) چیزی

 نمانده بود بخورد زمین.با بد اخلاقی گفتم: (( خودت را بکش کنار ))

او رفت و دل کوچکش شکست . من متوجه خشونتم نشدم .

شب در رختخواب دراز کشیده بودم ٬ ندائی به من رسید :

 (( چطور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی ٬ اما...

 با خانواده و عزیزانت ٬ اینقدر بد رفتاری میکنی ؟

((برو آشپزخانه را نگاه کن ٬ دم در چند شاخه گل افتاده

 گلهائی هستند که پسرت برایت آورده بود ٬ خودش آنها را چیده

بود ٬ رنگهای صورتی ٬ زرد ٬ آبی ٬ پشت سرت ایستاده بود که

 تو را غافلگیر کند ! تو اشکی را که در چشمانش جمع کردی ٬ دیدی؟))

خیلی خجالت کشیدم اشکانم سرازیر شد ٬ به اتاقش رفتم و کنار

 تختش روی زمین نشستم ٬ گفتم : (( بیدار شو کوچولوی من ٬

بیدار شو عزیزم ٬ اینها همان گلهایی هستند که تو برایم آوردی ؟ ))

او لبخندی زد و گفت : (( آنها کنار آن درخت بودند ٬ آنها را چیدم

 چون به خوشگلی تو بودند ٬ میدانستم که از آنها خوشت می آید

 مخصوصا از گل آبیش . )) گفتم :

 (( از رفتاری که امروز با تو داشتم متاسفم . ))

او گفت : (( عیبی ندارد مامان ٬ من به هر حال تو را دوست دارم . ))

گفتم : (( من هم تو را دوست دارم پسرم ٬ گلهایی را هم که آوردی

 دوست دارم مخصوصا گل آبیش))

نویسنده: پرستو ابراهيمي

 

روزانه (1)

 

              ** درود بر شما دوستان عزیز **

تو فکر این هستم که هر روز یک مطلب زیبا بنام جمله روز برای

شما عزیزان پست کنم امیدوارم که لذت برده و با نظرات خوبتان

مرا من را خوشحال کنید.

گاهی اوقات کمی هم به این سؤالات فکر کنید:

-- آیا خوب غذا میخورید   یا غذای خوب میخورید؟

--آیا خوب زندگی میکنید   یا زندگی خوب میکنید؟

--آیا خوب حرف میزنید   یا حرف خوب میزنید؟

--آیا خوب کار میکنید   یا کار خوب میکنید؟ 

-----------------------------------------------------

    نباید اجازه دهیم چیزی ما را آشفته و پریشان کند

   و یا تسلیم و مطیع چیزی که ما را میترساند باشیم.

             همه چیز جزء خداوند عالم در گذر است.

  

 ارمغاني ديگر از ارمغان خليج فارس

  ارمغاني ديگر از ارمغان خليج فارس

 قابل توجه كليه بازاريابان :

 كليه كالاهاي موجود در گالري منحصر بفرد ، اختصاصي و عمومي

 به مدت يك ماه

 شامل 10% تخفيف ويژه خواهد بود.

 كسر قيمت در سايت منظور شده است

با تشکر از مدیریت محترم

شرکت ارمغان خلیج فارس

کارتان را نسبت به درآمد دلخواهتان انتخاب کنید

کارتان را نسبت به درآمد دلخواهتان انتخاب کنید به جای اینکه رویاهایتان را به اندازه درآمدتان کوچک کنید ...

http://pgs.mihanblog.com/

با تشکر از جناب آقای مطبه

ايمان

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت .

او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند .

 همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد

 ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند

 قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت :

 اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد.

 ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند .

 ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟

چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ،

 با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت:

 خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند .

 هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد،

 چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

آن لاندرز

يك ليوان شير

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش

 دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.

روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود

كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.

بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي

 دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ »

 .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.»

 پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند

 و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت

 به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را

 بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش

 طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت

تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.


زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار

باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي

 روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:


«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

هیزم شکن

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آنقدر از شک خودش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت:

 و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

زیاران

کسی که مانع پیشرفت شما در زندگیتان می شد درگذشت

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند

 که روى آن نوشته شده بود:

      دیروز کسی که مانع پیشرفت شما

          در زندگیتان می شد درگذشت ،

شما برای شرکت در مراسم دفن این عزیز ساعت 10 فردا در سالن اجتماعات دعوت می شوید . 

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آ‌نها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آئینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آئینه بود:

 «تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد

 شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگیتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادیها، تصورات و موفقییت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید

داشته باشید، رابطه با خودتان است.

                    سربلند٬ شاد و پیروز باشید

روز ملی خلیج فارس

روز ملی

 خلیج فارس

 به تمام هموطنان عزیز مبارک باد

 

 

حصار جدائی

 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم.

آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

برای موفقییت بهتر استراتژی خود را تغییر دهید

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد:

                             من کور هستم لطفا کمک کنيد .

 روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 عصر آنروز  روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!! 


 
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.


حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقیيت است .... لبخند بزنيد 

مادر

خوشبخت‌ترین فرد کسی است که....

 بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب، تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .

نکاتی زیبا در مورد هدف

افراد می توانند اهداف را بارها مرور کنند و عملکرد خود را با هدف میزان کنند
اهداف بزرگ خطر نیست خطر بزرگ آن است که خود را به اهداف کوچک قانع کنیم
اهدافتان را بخوانید تا وارد ضمیر نا خود آگاهتان شود انگاه از قدرت بهره مند میشوید که شما را به عجله کردن برای رسیدن به هدف سوق می دهد
به هر آنچه خواهید رسید اگر که قدرت تصورش را داشته باشید
اهداف مکتوب ذهنتان را فعال می کند و به شما انرژی می دهد
اهداف مهم و عشق سوزان انرژی را در شما آزاد می کند 
نقطه شروع در تجارت ترمغان خلیج فارس بهره وری و داشتن هدف روشن است
آنهائی که شکست می خورند رویا ندارند
هدف به اضافه بینش برابر است با انرژی
از آنچه خودتان می خواهید تصویر ذهنی بسازید نه از آنچه دیگران برای شما می خواهند
برای کشتی که هدف ندارد باد مخالف و موافق بی معناست
اول اهدافت را مشخص کن بعد قال قضیه را بکن


واما..........


اهدافتان چقدر برایتان مهم است ؟


وبه دیگران برای رسیدن به اهدافشان چقدر کمک می کنید؟

 دوست عزیز لطفا" فکر کن و من را از نظرات زیبات بی نسیب نزار