امروز به عابری برخورد کردم .با خضوع زیاد به او گفتم : (( ببخشید ))

عابر با ادب تمام گفت : (( شما ببخشید ٬ ندیدمتان ))

من و این غریبه با کمال ادب و احترام از هم خدا حافظی کردیم

 و هر یک به راه خود رفتیم .بعد از ظهر همان روز در منزل ٬

مشغول پختن شام بودم ٬ پسرم پشت سرم ایستاده بود ٬

تا برگشتم به او برخورد کردم ( مثل صبح با آن آقا ) چیزی

 نمانده بود بخورد زمین.با بد اخلاقی گفتم: (( خودت را بکش کنار ))

او رفت و دل کوچکش شکست . من متوجه خشونتم نشدم .

شب در رختخواب دراز کشیده بودم ٬ ندائی به من رسید :

 (( چطور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی ٬ اما...

 با خانواده و عزیزانت ٬ اینقدر بد رفتاری میکنی ؟

((برو آشپزخانه را نگاه کن ٬ دم در چند شاخه گل افتاده

 گلهائی هستند که پسرت برایت آورده بود ٬ خودش آنها را چیده

بود ٬ رنگهای صورتی ٬ زرد ٬ آبی ٬ پشت سرت ایستاده بود که

 تو را غافلگیر کند ! تو اشکی را که در چشمانش جمع کردی ٬ دیدی؟))

خیلی خجالت کشیدم اشکانم سرازیر شد ٬ به اتاقش رفتم و کنار

 تختش روی زمین نشستم ٬ گفتم : (( بیدار شو کوچولوی من ٬

بیدار شو عزیزم ٬ اینها همان گلهایی هستند که تو برایم آوردی ؟ ))

او لبخندی زد و گفت : (( آنها کنار آن درخت بودند ٬ آنها را چیدم

 چون به خوشگلی تو بودند ٬ میدانستم که از آنها خوشت می آید

 مخصوصا از گل آبیش . )) گفتم :

 (( از رفتاری که امروز با تو داشتم متاسفم . ))

او گفت : (( عیبی ندارد مامان ٬ من به هر حال تو را دوست دارم . ))

گفتم : (( من هم تو را دوست دارم پسرم ٬ گلهایی را هم که آوردی

 دوست دارم مخصوصا گل آبیش))

نویسنده: پرستو ابراهيمي